خداحافظ
.
کودکان
کودکان همجنسگرا
خداحافظ
کودکان کوچک، کودکان بزرگ
کودکان نه تا نود و نه سال
کودکان قد کوتاه و قد بلند
کودکان نسل قدیم
کودکان نسل جدید
کودکان نسل وسط
کودکان نسل اندر نسل
کودکان مقطوع‌النسل
خداحافظ
(باشه باشه، تو راس می‌گی،
منم کود‌ک‌م،
اما چیزی که به زندگی‌م معنی می‌ده کودک بودن‌م نیس)
کودکان خوش‌حال و ناراحت
کودکان وراج و کودکان کم‌حرف
کودکان بی‌خیال و خیال‌دار
خداحافظ
کودکان نویسنده و کودکان ننویس
(هر کودکی که این پستو می‌خونه به خودش بگیره)
کودکان سالم، کودکان بیمار
کودکانی که می‌شناسم‌شان، کودکانی که نمی‌شناسم‌شان
کودکان نترس، کودکان بترس
کودکان حالت‌دار، کودکان بی‌حالت
کودکان آلت‌دار
خداحافظ
(همه چیو که نباس توضیح داد،
خدافظ یعنی این‌جا درش تخته‌س)
کودکانی که دوست‌شان دارم ولی دوست نیستیم
کودکانی که دوست‌ایم ولی دوست‌شان ندارم
کودکانی که دوست‌ایم و دوست‌شان دارم
کودکانی که دوست دوست دوست
بوس بوس بوس
فاک فاک فاک
خداحافظ.
.






حال بد بهانه است.
.
حال بد بهانه است.
بامداد خمار رسیده. بامداد خمار پنج‌شنبه نوزده خرداد.
حال بد بهانه است تا آدم چیزهایی را توی خود و بیرون از خودش تمام کند.
بامداد خمار رسیده و پریشان خاطری. جمعیت خاطر من انشعاب کرده است: جماعتی دارد از من می‌برد و به خیابان می‌ریزد و شعار می‌دهد: حال بد بهانه است، حال بد بهانه است. شعار می‌دهند و کف بالا می‌آورند و خون و خودزنی می‌کنند و در خیابان می‌میرند. لاله‌ها بیدارند. جمعی از من روح سرگردان خانه می‌شود و با اشیا رابطه برقرار می‌کند. خیره ماندن به ساعتی که کار نمی‌کند، خیره ماندن به پیک‌ها و مبل‌ها و عروسک‌ها، مرور کردن حال بد. و حال بد بهانه است در این بامداد خمار. تمام کردن ِ چیزها چه ساده به چشم می‌آید در این بامداد خمار. الکل به بوی کاج در خون‌ام می‌چرخد و جماعتی در من خوش‌حال می‌شوند و دسته‌جمعی به کوه می‌روند در این بامداد خمار. شب شراب نیرزید. من از خودم کم می‌شوم و کم‌تر. خانه خالی‌تر می‌شود و تمام. انگار دیگر من نیستم، خانه نیست، دیگر بوی کاج است و ابعاد هندسی و زاویه‌ها و سطوح وسیله‌ها. پنج‌شنبه نوزده خرداد هم بهانه است و خاطره‌ی صدای خنده‌ی آدم‌های دیشب روی صندلی‌ها جامانده دور میز. ولی دارد تمام می‌شود دیگر. تمام کردن ِ چیزها چه ساده کار می‌کند. توی سینه‌م جان جان کاج. حال بد بهانه است، چیزی است مثل آدامسی که از بس جویده‌ای کارکردش را از دست داده و به چیزی شبیه آرد تبدیل شده که حالا روی اثاثیه‌ی خانه پاشیده‌اند. بی‌شکوه، ولی هنوز تمام‌کننده‌ی چیزها. کلمه‌ها چه ساده آدم را گول می‌زنند، حتا مبتذل‌تر از ژلوفن.
بامداد خمار رسیده.
.






بیرون کشیدن - یک
.
چیزی اذیت‌ام می‌کند. حس می‌کنم احتیاج دارم که بزرگ شوم.
قدم اول‌اش هم این است که کاری به بزرگ شدن و نشدن ِ دیگران نداشته باشم.
.






گنهی باید.
خوب بودن، جذابیت نیست.






حدیث
برای هر معاشرتی کمی حماقت لازم است.






باک نیست.
.
.
.
از 1389 مثِ یه صاعقه‌زده‌ی پریشون بیرون میام، جوری که انگاری یه قهرمانکی باشم واسه خودم که گمارده بودن‌ام چن روزی تو سرزمین ِ جن و پریا سرکنم که رازا و مخاطره‌هایی تو خودش داشته و حالام من ارضانشده و پرحسرت از اون مجمع‌الغرایب یه جوری درمیام که انگاری یه حساب-پس-دهنده باشم که توی یه امتحان ِ چن‌ساعته و نفس‌گیر نشسته بوده‌م و دل‌هره‌های سر ِ جلسه که فرومی‌شینه جوری از در بیرون می‌زنم که انگاری یه دل‌باخته‌ی کهنه‌ای باشم که از تب-و-تاب و کلافگیای یه عشق ِ همیشه-ناکامل و عمدتا-یک‌طرفه که به یه دل‌بر ِ بدقلق و سرسنگین داشته‌م خلاص شده‌م، جوری که انگاری یه مهدی ِ همزاد باشم که از 1389 دراومدم.
.






فرافکنده
.
.
.
یک جا از کتابِ تهوع ِ سارتر می‌گوید ساعتِ سهِ بعد از ظهر برای هر کاری که آدم می‌خواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر. به نظرم بیست و نه سالگی هم همین طور است.
.






اگر آدم‌ها خانه‌ها باشند
.
.
.
آدم‌ها را می‌بینیم و آشنا می‌شویم. عمارت‌هایی از-دور-زیبا و به-خود-کِشنده.
.
زمان که بگذرد یا درگیرتر که بشوی، جاهای بیش‌تری هست که اجازه داری ببینی و وارد بشوی.
بعضی‌ها را هر چه بیش‌تر می‌گردی دل‌زده‌تر می‌شوی. فکرهایی می‌بینی که روی‌شان خاک نشسته، عادت‌هایی که گوشه-و-کنار ِ اتاق‌ها ولو شده‌اند، احساساتِ رقیقی که توی سینک بو گرفته‌اند، فضاهایی که دست‌نخورده مانده‌اند، قراردادهای خنده‌داری که توی کمد چیده شده‌اند و حق نداری به آن‌ها دست بزنی.
بعضی‌ها خانه‌هایی‌اند پر از وسیله‌های عجیب و کشف‌کردنی. یا طوری‌اند که بودن با آن‌ها مثل دراز کشیدن در اتاق‌خوابی است پر از آرامش‌های انتزاعی، که ساعت‌ها از آدم‌ها و عالم جدا بکندت. بعضی‌ها همیشه گوشه‌ای، گنجه‌ای، اتاقکی دارند هیجان‌انگیز و بی‌شبیه، سرزمین‌های تازه‌ای که می‌تواند در یادآوری‌های دوباره‌ی بعدی پر از لذتِ اکتشاف‌ات کند. بعضی‌ها همیشه جریان دارند: هر بار که بیایی می‌بینی وسایل ِ خانه نو شده، اشیایی جا-به-جا شده‌اند یا که دیوارها بوی رنگ می‌دهند.
.
بیرون از مرز ِ خانه‌هایی که تو را به خودشان عادت داده بوده‌اند، دل‌تنگی نشسته.
.






بالاخره
.
.
.
این‌جا هم فیلتر شد. بعد از شش سال.
چیزی فرق نکرده. اگر بخواهم بنویسم هم‌چنان همین‌جا می‌نویسم.
.