.
.
.
به پشتبام رفتم. هوایی بود. باران دیشب تمام شد. راه افتادم. من راهی را بلدم که همهی پشتبامها را به هم وصل میکند. کولرها و دودکشها و آنتنها مثل ِ شمایلهای اساطیری همهجای راه نشسته بودند. تقدیسشان نکردم. در هوا باد میآمد. از روی بوی غذاهای تازه بار گذاشته شده رد شدم. از روی شهوتِ نوجوانهای تازه از خواب بیدار شده، از روی افسردگی ِ زنهای خانهدار، از روی صدای بیمخاطبِ تلویزیون. گلهای زمانخوار کنارهی تمام ِ پشتبامها سبز شده بود. چیدمشان. خیسی ِ زمین زیر ِ آفتابِ کج بخار میکرد. پشتبامها ناهمسطحاند. گاهی باید پرید، گاهی باید بالا رفت. جفتگیری ِ گنجشکها بود. نگاهشان کردم. روی آخرین پشتبام در باز بود. پایین رفتم. تو نشسته بودی روی مبل. گلهای زمانخوار را از دستام گرفتی و توی آب گذاشتی. روبهرو نشستی. چایها بخار میکردند.
:D
مهدي من هيچي نمي فهمم تازگيا باز
چیزی برای به دل گرفتن نیست، درست نوشتن برای من به اندازهی خود متن مهمه.
اون "ی" جاافتاده رو اضافه کردم.
خوبی ؟
چه عجب از این ورا ؟؟؟؟؟
سال نوتون مبارک
توصیف خوبیه. به من تصویر زیبایی نشون داد!
کلا یک ریتم داره و یک جور نوشته شده. دستت درد نکنه
اگه دوست داشته باشین منم باهاتون بنویسم
20ساله
تهران
غزل
eshg_x@yahoo.com
نوشته تو اشتباه تصویر کردم ... باید صبح می خوندمش تا تو تاریکی غروب و چراغ های خاموش بالای اتاق نبینمش
شعار امسال: ما همجنسگرای ایرانی مسلمان هستیم...