.
.
.
هر روز صدای تیرباران میشنوم. از جایی توی خودم.
.
چیزهایی را دور میریزم. اشیایی و نوشتههایی. همهی چیزهایی که یادآور ِ دورانی، شخصی، حالوهوایی هستند. یادبودها، یادداشتها، هدیهها. همهی چیزهایی که نگه داشته شده بودند تا من را به گذشته بدوزند. دور ریختن شبیهِ تیرباران کردن است. همهی چیزهایی را دور میریزم که اصرار دارند به چهرهای که در گذشته داشتیم وفادار باشیم.
فراموش میکنم، فراموشی ِ خودخواسته.
از خاطرهسازیهای نو فرار میکنم. تا بشود با آدمها در زمان ِ حال زندگی کرد.
چیزهایی را باید کشت.
.
صدای تیرباران میشنوم و انگار دوباره روی جایی بلند ایستادهام.
.
یوسف
مخصوصا اگه تیرباران ِ خاطرات گذشته باشه...
باید عادت کرد به صدای تیرباران...
شاید روزی همین صدای تیرباران خاطره ای شد برای تیرباران...
اما خواست برای ارتباط، ارتباط می دهد.
تولدت مبارک!
من شمارشِ ستارگان رفته از اينجا را
از ياد بردهام
من رازِ رفتن و طعم ترانه را،
آواز آشنای آدمی،
خلوتِ دلبخواهِ دريا، کودکی، کوچه، گفت و گو ...
و اسامی کوچک آن همه دوست!
...
نوستالژی مثل هویت جنسی می چسبه به آدم ... قابل تغییر نیست هرچند به نظر من نیازی به تغییر هم نیست.
حضرت ِ عزیز ... خاطراتت مثل قوز روی پشتت می مونه. تصویری که از خود ِ چند سال پیشت داری همیشه برات جذاب و دست نیافتنی می مونه. آدم های جدید هم در سال های بعد برات خاطره می شن. می خوای سرش شرط ببندیم؟
البته من اینو ایراد مضضحکی میدونم. ولی بواسطه رفت و آمد به جلسات نقد شعر گفتم در جریان باش. من هیچ وقت به این جور ایرادای بنی اسراییلی اعتقاد نداشتم.