علیهِ خاطرات
.
.
.
هر روز صدای تیرباران می‌شنوم. از جایی توی خودم.
.
چیزهایی را دور می‌ریزم. اشیایی و نوشته‌هایی. همه‌ی چیزهایی که یادآور ِ دورانی، شخصی، حال‌وهوایی هستند. یادبودها، یادداشت‌ها، هدیه‌ها. همه‌ی چیزهایی که نگه داشته شده بودند تا من را به گذشته بدوزند. دور ریختن شبیهِ تیرباران کردن است. همه‌ی چیزهایی را دور می‌ریزم که اصرار دارند به چهره‌ای که در گذشته داشتیم وفادار باشیم.
فراموش می‌کنم، فراموشی ِ خودخواسته.
از خاطره‌سازی‌های نو فرار می‌کنم. تا بشود با آدم‌ها در زمان ِ حال زندگی کرد.
چیزهایی را باید کشت.
.
صدای تیرباران می‌شنوم و انگار دوباره روی جایی بلند ایستاده‌ام.
.



Blogger نقطه چين ها. . . می‌گوید
..گاهی باید تیرباران شد تا به حیاتی نو رسید!!...

یوسف

Blogger خشایار می‌گوید
فقط يادت باشه كه اين رو خودت انتخاب كردي . يعني فقط همين يك خاطره رو نگه دار براي آينده . خاطره ي تير باران

Blogger آدم آهنی می‌گوید
از جایی دور، هنوز صدای تیر می‌آید

Blogger اندوه پرست می‌گوید
صدای تیرباران ُ دوس دارم...
مخصوصا اگه تیرباران ِ خاطرات گذشته باشه...
باید عادت کرد به صدای تیرباران...
شاید روزی همین صدای تیرباران خاطره ای شد برای تیرباران...

Blogger شایان می‌گوید
امان از نوستالژی! هیچ وقت تیر باران نمی شود...، هیچ وقت!
اما خواست برای ارتباط، ارتباط می دهد.
تولدت مبارک!

Blogger eli می‌گوید
خیلی قشنگ بودعزیزم. با یوسف هم کاملا موافقم

Anonymous sara می‌گوید
هوا مبهم است هنوز
من شمارشِ ستارگان رفته از اين‌جا را
از ياد برده‌ام
من رازِ رفتن و طعم ترانه را،
آواز آشنای آدمی،
خلوتِ دلبخواهِ دريا، کودکی، کوچه، گفت و گو ...
و اسامی کوچک آن همه دوست!

Blogger صدرا می‌گوید
غلط نكنم اين حال و هوا مال خوندن مارسل پروسته! نيست؟

Blogger مهدی می‌گوید
نه صدرا! کتابا رو هنوز از توی کارتونا در نیوردم! ولی از همین امشب شروع می کنم دیگه.‏

Anonymous sara می‌گوید
به پرنده اي مي مانم که بر بلندترين دار دنيا آشيانه کرده است و به اعدام پرواز خويش خو گرفته است . تمام زندگي ام بر چوبه داري مي رقصد که گاه با وزش باد به جلو مي رود و گاه به عقب باز مي گردد . براي تمامي لحظه هاي بر باد رفته ام آوازي دوباره ساز کرده ام ، من به پاي چوبه داري خواهم رقصيد که شعله دردهاي من مي سوزاندش

Anonymous Reza می‌گوید
man tekke tekke az dast rafteam dar ruz ruz e zendeganiyam.

Blogger Red Confine می‌گوید
مارو تيربارون نكني

Blogger Red Confine می‌گوید
ولي نه، من احساس ميكنم هنوز زنده ام...

Anonymous کورش می‌گوید
با آدم‌ها در زمانِ حال زندگی کردن همون خاطره‌سازی‌های نو نمی‌شن؟

Blogger باربد شب می‌گوید
احتمالاً همین نوشته یعنی از تیرباران جان ِ سالم به در برده
...
نوستالژی مثل هویت جنسی می چسبه به آدم ... قابل تغییر نیست هرچند به نظر من نیازی به تغییر هم نیست.
حضرت ِ عزیز ... خاطراتت مثل قوز روی پشتت می مونه. تصویری که از خود ِ چند سال پیشت داری همیشه برات جذاب و دست نیافتنی می مونه. آدم های جدید هم در سال های بعد برات خاطره می شن. می خوای سرش شرط ببندیم؟

Anonymous صدرا می‌گوید
هیچ میدونستی " من را" رو خیلی ها توی شعر وبعضی ها توی نثر هم حتی بهش ایراد میگیرن؟! استدلالشون هم اینه که تو محاوره " منو" درسته و توی نثر رسمی تر " مرا" !!
البته من اینو ایراد مضضحکی میدونم. ولی بواسطه رفت و آمد به جلسات نقد شعر گفتم در جریان باش. من هیچ وقت به این جور ایرادای بنی اسراییلی اعتقاد نداشتم.