.
.
.
وقتِ خواب شد و بی حرف و تماسی دراز کشیدیم. تمام ِ ساعتهای قبل را منتظر ِ واکنشی بودم تا از بیتکلیفی ِ احساسی و کلافهکنندهای که در آن نگهام داشته بود خلاص شوم.
نصفِ شب، یک لحظه بیدار شدم و خودم را در وضعیتی پیدا کردم که از پشت بغلام کرده بود. خواب بود.
انگار که از وسطِ برف و سوز ِ کشندهای به خانهای بیصدا و خوشبو، گرم و پرنور رسیده باشم.
.
جالب بود، خوابی و آغوش از پشت. خیلی باحال میشه وقتی تو بیداری و دیگری در خواب تو رو بغل می کنه. شاید تو خواب بودی... .
مرسی!
تو هشیار و تو مست
صبر ...
سخت ولی خوشایند ...
تبریک ...
بوس