خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد.
.
.
.
وقتِ خواب شد و بی حرف و تماسی دراز کشیدیم. تمام ِ ساعت‌های قبل را منتظر ِ واکنشی بودم تا از بی‌تکلیفی ِ احساسی و کلافه‌کننده‌ای که در آن نگه‌ام داشته بود خلاص شوم.
نصفِ شب، یک لحظه بیدار شدم و خودم را در وضعیتی پیدا کردم که از پشت بغل‌ام کرده بود. خواب بود.
انگار که از وسطِ برف و سوز ِ کشنده‌ای به خانه‌ای بی‌صدا و خوش‌بو، گرم و پرنور رسیده باشم.
.



Blogger آدم آهنی می‌گوید
شانس اوردی

Blogger شایان می‌گوید
«...از پشت بغل‌ام کرده بود. خواب بود.»
جالب بود، خوابی و آغوش از پشت. خیلی باحال میشه وقتی تو بیداری و دیگری در خواب تو رو بغل می کنه. شاید تو خواب بودی... .
مرسی!

Anonymous reza می‌گوید
شيريني انتظار مباركت باشد.

Anonymous reza می‌گوید
شيريني انتظار همچنان مباركت باشد.

Anonymous هرمزد می‌گوید
او بیدار و تو خواب

تو هشیار و تو مست

Anonymous ناشناس می‌گوید
کلی حسرت در من زنده شد با این پست

Blogger اندوه پرست می‌گوید
انتظار ...
صبر ...
سخت ولی خوشایند ...

تبریک ...
بوس

Anonymous ناشناس می‌گوید
خوش میگذره؟!!!!!

Anonymous mehdi barzin می‌گوید
salam hamzad,albate hava onghadr sard nashoode.ama omidvaram dige sardet nashe