اگر آدم‌ها خانه‌ها باشند
.
.
.
آدم‌ها را می‌بینیم و آشنا می‌شویم. عمارت‌هایی از-دور-زیبا و به-خود-کِشنده.
.
زمان که بگذرد یا درگیرتر که بشوی، جاهای بیش‌تری هست که اجازه داری ببینی و وارد بشوی.
بعضی‌ها را هر چه بیش‌تر می‌گردی دل‌زده‌تر می‌شوی. فکرهایی می‌بینی که روی‌شان خاک نشسته، عادت‌هایی که گوشه-و-کنار ِ اتاق‌ها ولو شده‌اند، احساساتِ رقیقی که توی سینک بو گرفته‌اند، فضاهایی که دست‌نخورده مانده‌اند، قراردادهای خنده‌داری که توی کمد چیده شده‌اند و حق نداری به آن‌ها دست بزنی.
بعضی‌ها خانه‌هایی‌اند پر از وسیله‌های عجیب و کشف‌کردنی. یا طوری‌اند که بودن با آن‌ها مثل دراز کشیدن در اتاق‌خوابی است پر از آرامش‌های انتزاعی، که ساعت‌ها از آدم‌ها و عالم جدا بکندت. بعضی‌ها همیشه گوشه‌ای، گنجه‌ای، اتاقکی دارند هیجان‌انگیز و بی‌شبیه، سرزمین‌های تازه‌ای که می‌تواند در یادآوری‌های دوباره‌ی بعدی پر از لذتِ اکتشاف‌ات کند. بعضی‌ها همیشه جریان دارند: هر بار که بیایی می‌بینی وسایل ِ خانه نو شده، اشیایی جا-به-جا شده‌اند یا که دیوارها بوی رنگ می‌دهند.
.
بیرون از مرز ِ خانه‌هایی که تو را به خودشان عادت داده بوده‌اند، دل‌تنگی نشسته.
.



Anonymous رهام می‌گوید
عهده نامه های تار گرفته از مرور زمان، ته انبار های ذهنم مانده، پیامبری می خواهم تا موریانه ها را فرا بخواند...

Blogger آدم آهنی می‌گوید
بفرمایید تو؛ دم در بده

Anonymous ناشناس می‌گوید
من علی که از پیشم رفت - از غرب رفت شرق تهران - اوایلش خیلی پریشون شدم خیلی دلم هوای خونشو میکنه که کلی میرفتم لجشو در میوردمو برمیگشتم خونه خودم.

اما حالا یاد گرفتم که زیاددل نبندم .
چون دنیا نامرد تر ازاین حرفاست که ازش چیزی بخوای و ارزو کنی.

Anonymous reza می‌گوید
به در بزن
گشوده شد چو در
در گذر...!