.
حال بد بهانه است.
بامداد خمار رسیده. بامداد خمار پنجشنبه نوزده خرداد.
حال بد بهانه است تا آدم چیزهایی را توی خود و بیرون از خودش تمام کند.
بامداد خمار رسیده و پریشان خاطری. جمعیت خاطر من انشعاب کرده است: جماعتی دارد از من میبرد و به خیابان میریزد و شعار میدهد: حال بد بهانه است، حال بد بهانه است. شعار میدهند و کف بالا میآورند و خون و خودزنی میکنند و در خیابان میمیرند. لالهها بیدارند. جمعی از من روح سرگردان خانه میشود و با اشیا رابطه برقرار میکند. خیره ماندن به ساعتی که کار نمیکند، خیره ماندن به پیکها و مبلها و عروسکها، مرور کردن حال بد. و حال بد بهانه است در این بامداد خمار. تمام کردن ِ چیزها چه ساده به چشم میآید در این بامداد خمار. الکل به بوی کاج در خونام میچرخد و جماعتی در من خوشحال میشوند و دستهجمعی به کوه میروند در این بامداد خمار. شب شراب نیرزید. من از خودم کم میشوم و کمتر. خانه خالیتر میشود و تمام. انگار دیگر من نیستم، خانه نیست، دیگر بوی کاج است و ابعاد هندسی و زاویهها و سطوح وسیلهها. پنجشنبه نوزده خرداد هم بهانه است و خاطرهی صدای خندهی آدمهای دیشب روی صندلیها جامانده دور میز. ولی دارد تمام میشود دیگر. تمام کردن ِ چیزها چه ساده کار میکند. توی سینهم جان جان کاج. حال بد بهانه است، چیزی است مثل آدامسی که از بس جویدهای کارکردش را از دست داده و به چیزی شبیه آرد تبدیل شده که حالا روی اثاثیهی خانه پاشیدهاند. بیشکوه، ولی هنوز تمامکنندهی چیزها. کلمهها چه ساده آدم را گول میزنند، حتا مبتذلتر از ژلوفن.
بامداد خمار رسیده.
.